خاطره ی (3)
تا اونجا رسیدیم که بعد از اون اتفاق و از دست دادن عشقم دوباره دربدر شدم البته فکر نکید اینقدر بی کس و کار هستم نه هم دایی دارم هم خاله هم عمه اما هیچ کدام جای پدر و مادر و برادر و نمیگیره بعد از فوت پدر و مادر و برادرم خونه ی هر کسی رفتم چشمش دنبال پول بابام بود به همین دلیل شدم مصی دربدر خلاصه این بار به روستایی اون طرف شیراز رسیدم که اسمش قره باغ بود.در اونجا تو خونه ی یه پیرزن و پیرمرد ساکن شدم و فقط تو کشاورزی کمکشون میکردم از همون وقت تو یه مدرسه ی شبانه درسمو ادامه دادم الان از ترم بهمن سر کلاس تو دانشگاه لاهیجان میرم خلاصه پس از دو سال متوالی هم پیرزن و هم پیرمرد فوت کردن الان دیگه ۱۹ ساله بودم که از اونجا هم دوباره راه افتادم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 9:21 توسط مصی دربدر
|